تبليغاتX
pesarakedarya
 
 
 
   
 
  سال 1387 خورشیدی برابر با سال 7030 میترایی آریایی، 3746 زرتشتی و 2567 شاهنشاهی . اگرچه محمد 1387سال پیش هجرت کرد ولی سرزمین آریایی من 5645 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت 2361 سال پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و کوروش 1182 سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید. پیشینه سرزمین من بسی بیشتر از1387 سال است. سال نو مبارک Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا  
 
 |    نوشته شده توسط pesarakedarya
 
 
   
 
  و دوباره والپیپرهای ماشین که کار خودم...

 برای دیدن بقیه عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط pesarakedarya ادامه مطلب | 
 
 
   
 
  سلام

امروز در نهایت از خود گذشتگی چند تا والپیپر از خودم براتون گذاشتم...!!!

 برای دیدن بقیه والپیپرها در اندازه واقعی روی ادامه مطلب کلیک کنید.

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط pesarakedarya ادامه مطلب | 
 
 
   
 
 

دهقان فداکار پير شده ، فداکاريش تموم شده ، چوپان دروغگو عزيز شده ، شنگول و منگول گرگ شدن ،کبري تصميم گرفته دماغش رو عمل کنه ، روباه با کلاغ دستشون توي يه کاسه شده ، حسنک رفته شهر دنبال کار ولي معتاد شده...


Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط pesarakedarya
 
 
   
 
 
يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.

او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط pesarakedarya
 
 
   
 
  سلام

چند وقت پیش که تهران بودم داشتم از یه خیابون رد می شدم که این کلاه وقمقمه پشت ویترین نظرمو جلب کرد...

بابا اونا کجا ما کجا..

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط pesarakedarya